خرید بک لینک
چهره ناراحت و خستهفضای سنگین و صدای فشار آب کارواش و صدای جاروبرقیلباس پاره و چکمه و...اما با تلاشش می خواد بهم بگه درسته که من تازه واردم اما کارم رو خوب انجام میدم اگه خواستی بهم انعام بده.خواستم پا

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

پشت تلفن گریه میکرد و میگفت:من از کودکی ام بیزارم،من از خاله ام بیزارم.بچه که بودم بهش میگفتم خانوم تناردیه.میخواست بره بیرون ،میگفت تا من برگردم خونه رو مثل دست گل میکنی وگرنه سیاه و کبودت میکنم،وقتی

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

سوال : کسی هست که به معنای واقعی با دوست و عشق اصلی و مطلوبش ازدواج کرده باشه؟

سوال : زندگی با عشق اصلی و مطلوبت بمدت ده سال و بعدش طلاق(میدونی که نهایتش طلاق چون طرز فکرها متفاوته اما همدیگه رو دوست داری) - زندگی برای همیشه با کسی که فقط خودت میدونی که قبل از این انتخاب،یکی رو خیلی دوست داشتی؟

کسی هست که یکبار هم این دو سوال رو از خودش نپرسیده باشه و یا بهش فکر نکرده باشه؟

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ!ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ...اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ!ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ...ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳ

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

کاشکی دلیل قیافه گرفتن آدمها رو میفهمیدم،بدون هیچ دلیلی قیافه میگیری،حرف نمیزنی،حالا چرخش روزگار ما رو کنار هم گذاشته،پس ....خونه،ماشین،سفرهات همه با هواپیما،احترام ،عزت و...میگم دوستت دارم،میگی دوست

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

سه روز زهر

چی میشه که آدم ،کار و حرفه اش رو بیشتر از زندگی و همسرش دوست داره.

سه روز تعطیلی که برای من مثل زهر بود.هر کی برای خودش...!

لحظه شماری برای رسیدن شنبه و دوباره سر کار

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

الان که دقت میکنم،خیلی از خطاها و اشتباهاتی که تو زندگی انجام دادم و شاید در آینده بازم انجام بدم بخاطر لجبازی با خودم و یا لجبازی با افرادی که دوستم دارن و یا دوسشون دارم،بوده.

نمیدونم منشاء این لجبازی چیه،شاید جلب توجه و یا شاید اثبات اینکه من بهترینم ...!

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

ی روز جمعه تلخ که چشمای خیسم فقط روی صفحه تلویزیون بود.

نمیتونستم باور کنم که سردار دلها شهید شد.مالک اشتر شهید شد.

وقتی نگاه می کنم که وجه مشترک شهیدانی مثل صیاد شیرازی،احمد کاظمی،قاسم سلیمانی چی بود که اینطوری بین همه مردم با هر مرام و جناحی و برای من و امثال من هم عزیز بودن،چی هست ، فقط به

تقوا

شجاعت

یکی بودن حرف و عمل(صداقت)

سرباز مطلق ولایت

و در نهایت فقط و فقط برای رضای خدا کار کردن

میرسم.

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای پدر دوست داشتم...

پاشو ببین چه برفی اومده!

برف ده سالگی ام را بخاطر آدم برفیهایش

برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش

برف هجده سالگی درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود!

برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم...

برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد بود...

برچسب: نویسنده: طاها رستمی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 19:31

صفحه بندی